خرید بک لینک

دیروز مامان و مامان بزرگم رفتن مراسم

ختم یکی از اقوام دورشون و من موندم خونه تنها

قرار بود بمونم برای بابا ناهار درست کنم ،

آخه مامان تا غروب نمیومد

ساعت 9:30 با صدای زنگ بابام بیدارشدم

بابا گفت امروز برای ناهار نمیام ،

با همکارا جایی میخوایم بریم و تا شب نمیام !

بعد از صحبت با بابا رفتم صبحانه بخورم که

حسام زنگ و زد و گفت که

آماده شو میام دنبالت بریم خونه ما ..

بابا بهش زنگ زده بود گفته بود که من تنهام ..

خلاصه به نیم ساعت نکشید که حسام اومد و رفتیم ..

----------------------------------------------------------

مکالمه منو حسام توی راه ..

+ چه خبر آیمهر خانم ؟

- هیچی ....

+ خوبی ؟

- آره خوبم ؟

+ آیمهر ؟؟

- بله ..

+ ......

- چرا چیزی نمیگی ؟

+ هیچی ولش کن !

- خب چی میخواستی بگی ؟

+ هیچی .. چیز خاصی نبود

- .......

+ ببین آیمهر .. الان بیشتر از یک ماه از عقدمون میگذره ..

الان یک ماهه که منو تو محرمیم .. ولی تو ...

هنوز رفتارت با من مثل غریبه هاست !

جوری برخورد میکنی که انگاری من

فقط پسرعموتم و هیچ نسبت دیگه ای باهات ندارم !!

روزای اول برام طبیعی بود ...

با خودم گفتم که باید بهت زمان بدم

اما الان دیگه ... این رفتار معنی نداره

- .........

+ ببین آیمهر ! اگه مشکلی داری بگو ..

من معتقدم زن و شوهر باید مشکلاتشون و

با گفتگو حل کنن ... باید با هم حرف بزنن !

پس حرف بزن .. بگو مشکلت چیه ؟

مطمئن باش که منطقی رفتار میکنم !

ههه ... دیگه اینو همه میدونن که

نازت برام خریدار داره !

مطمئن باش جای تو هرکس دیگه بود ،

اینطور باهاش رفتار نمی کردم !

اینو هم همه میدونن ! پس با من راحت باش ..

- ..... نمی دونم راجبِ چی حرف میزنی ؟!

من رفتارم همینجوری هست ...

+ نه نیست ! دیگه دخترعمومی از بچگی میشناختمت ..

- حسام ... ... من مشکلی ندارم ..

+ من اشتباه نمی کنم آیمهر خانم !!

نکنه موضوع همون حرف های روز اوله !!

همون حرفهایی که قبل عقد بهم گفتی ... یادته ؟

اون شب بهم گفتی که راضی به این ازدواج نیستی !

البته غیر مستقیم !

- نه حسام ... اینطور نیست !!

+ اون شب من فکر کردم

اون حرفات فقط ناز دخترونه اس !!

نکنه واقعا ...

- حسام ؟!! چی میگی ..

من هر حرفی که داشتم همون موقع گفتم !!

الانم من مشکلی با کسی ندارم ..

باور کن ... اگه هم رفتاری کردم که ناراجتت کردم .... ..

بذار به حساب بچگی ....

+ خب .. باشه ... فراموشش کن !

- ......

+ آیمهر ؟ قهر که نکردی ؟ ؟؟

- ......

+ پس قهری .. یکی یدونه لوووس !!!!

- « دیگه خندمو نتونستم نگه دارم »

+ بریم که عموجونت منتظرته ....

حسام درست میگفت ...

من هنوز با حسام غریبه ام

اینو میدونم که تا حالا خیلی جلوم کوتاه اومده ...

و این رفتار از حسام دور از انتظار بود !!!

دلم میخواست یکم باهاش حرف بزنم ...

اما نمیتونم !!

اینم یکی از مشکلات منه که

نمیتونم باهاش حرف بزنم ، حرف دلمو بگم !!!

اما آخه چی بهش بگم !! بگم که تورو نمیخواستم !!

فقط اینو میدونم که باید توی رفتارم تجدید نظر کنم !!

باید به محبت هاش جواب بدم ...

دیروز ، روز پر ماجرایی بود ....

وقتی رفتم عمو تو حیاط بود و با دیدن من خیلی خوشحال شد

دیگه سلام و احوال پرسی و روبوسی ..

----------------------------------

بعد از ناهار

حسام باید حساب و کتاب های عمو رو انجام میداد

رفتیم طبقه پائین که یه واحد خالیه که در اختیار حسامه .

حسام مشغول حساب و کتاب بود و منم داشتم کتاب های کتابخونه رو نگاه میکردم .

حسام شروع به صحبت کرد

+ من همیشه اینجا خیلی راحتم

ارامش خاصی اینجا دارم

- اوهوم ... خیلی خوبه که یه همچین جایی در اختیارت باشه !

همیشه یادمه اینجا بودی و درس میخوندی ..

+آره .. از وقتی که دانشگاه رفتم به یه همچین جایی احتیاج داشتم .

به بابا گفتم که اینجارو در اختیار من بذاره اونم قبول کرد

- .... خوبه !!!

+ خیلی به اینجا عادت کردم ،

بابا دیروز میگفت باید داخلشو یه تغییرات بدیم که عروس میخواد بیاد اینجا تا چند وقته دیگه !!

- برگشتم و به حسام نگاه کردم ، سرش تو دفتراش بود

گفتم : چی ؟ عروس میخواد بیاد ؟ مگه بهشون نگفتی ما اینجا نمیایم !!؟

اینو که گفتم حسام سرشو بلند کرد و به من نگاه کرد و بعد گفت :

نه ، نگفتم ! چون ما میایم اینجا !!

- چی ؟؟ میایم ؟! اما تو که ....

+ آیمهر ؟ بابا با ذوق و شوق میخواد اینجارو برای ما آماده کنه !

اونوقت من تو ذوقش بزنم بگم ما نمیایم ؟؟

- حسام ؟؟ اما تو به من قول دادی که مستقل زندگی میکنیم !!

+ آره ، تو گفتی منم قبول کردم اما منظورم الان نبود .. چندوقته دیگه !!

یه مدت اینجا هستیم بعد راضی شون میکنیم ، چه میدونم بهونه میاریم و میریم ...

دیگه اعصابم خورد شد و رفتم نشستم و به حسام نگاه کردم و گفتم : اما تو به من قول دادی که بعد از عروسی اصلا اینجا نمیایم !! حالا داری این حرفو میزنی ؟؟؟

+ آیمهر ؟؟ گفتم که یه مدت اینجا هستیم و بعد میریم ...

یعنی اینقدر از عمو و زن عموت بیزاری که یه مدت کوتاه هم نمیتونی پیششون باشی ؟؟؟؟؟

- اصلا اینطور نیست ... حرف من چیز دیگه است !!!!

ما بیایم اینجا دیگه نمیتونیم بریم .. مطمئن باش

+ ایمهر از من نخواه تو روی پدرم وایستم ! که تا الان این کارو نکردم و نمیکنم !!

دیگه خیلی ناراحت شده بودم ..

- من همچین چیزی ازت نخواستم ... من فقط میگم سر قولت بمون ..

+ یعنی من سر حرفم نمیمونم ؟؟؟؟؟؟

- .........

+ از این حرفت اصلا خوشم نیومد !!!

آیمهر ؟! ما میایم اینجا یه مدت میمونیم و بعدش که شرایط جور شد میریم ..

این بحث و هم همینجا تمومش کن .. دیگه دوس ندارم بشنوم ..

و اصلا دوس ندارم بابا از این حرفا چیزی بشنوه !!!

یهویی خیلی ناراحت شدم .. بغضم گرفت .. توقع نداشتم باهام اینجوری حرف بزنه .. این اولین بار بود که اینجوری باهام رفتار کرد ...

از اینکه زیر حرفش زده بود خیلی خیلی ناراحت شدم

از شدت بغض نمیتونستم حرف بزنم ...

ولی گفتم : حسام ... قبل عقد به من قول دادی .. و الان .. خیلی راحت داری میزنی زیر حرفت .. پس این حرفایی هم که الان میگی هم .. هیچ اعتباری بهش نیست ... اینارو هم فراموش میکنی ...

خیلی عصبانی شد ... صورتش قرمز شد

+ آیمهر .... من زیر حرفام نزدم ... پس اینقدر این جمله رو تکرار نکن !!! این حرف منو دیوونه میکنه ... .. پس دیگه نگو ... فهمیدی ؟؟؟

ازش ترسیده بودم ... خیلی عصبانی شده بود ...

بهش اخم کردم و گفتم : میخوام برم ، میخوام برم خونمون ...

+ تو هیچ جا نمیری ... باید با هم حرف بزنیم !!

از جام بلند شدم و گفتم : میخوام برم ...

یهویی داد زد : گفتم بشین !!!!!!!!!!!

یهویی بند دلم پاره شد این اولین بار بود که سرم داد میزد !!

... اشکام ریخت ... و گریه ام گرفت ....

چادرمو برداشتم و رفتم سمت در ...

دنبالم اومد و گفت : مگه نگفتم بشین ...

پاتو از در بیرون نمیزاری ... !!!

من بهش توجهی نکردم و رفتم سمت در

اونم دنبالم اومد ، تا درو باز کردم یهویی

عمو رو دیدم که از پله ها اومده بود پائین و داشت میرفت تو حیاط !

خیلی صحنه بدی بود ،

دوس نداشتم کسی تو اون حالت منو ببینه مخصوصا عمو !!!

سریع اشکهامو پاک کردم و

خودمو جمع و جور کردم اما دیگه دیر شده بود !!

حسام هم پشت سرم سرجاش وایساد ......

عمو اومد جلوم و یه نگاه به من کردو یه نگاه به حسام ...

منکه سرمو انداختم پائین ....

عمو پرسید : چی شده ؟ اینجا چه خبره ؟؟؟؟

حسام سریع جواب داد : چیزی نیست .. شما بفرمائید ...

عمو : چیزی نیست ؟ اما زهرا گریه کرده ....

زهرا چی شده عمو جون ؟؟؟

من نتونستم جواب بدم

حسام : گفتم که چیزی نیست ...

عمو : از زهرا سوال کردم !!

زهرا چی شده ؟ آقا حسام ناراحتت کرده ؟

بغض گلومو گرفته بود و نمیتونستم حرف بزنم ..

این اشکهای لعنتی هم بند نمیومد !!

فقط با حرکت سر گفتم نه !!

عمو : پس چرا گریه میکنی و ناراحتی ؟

چرا چادر سر کردی ؟ میخوای بری ؟؟

حسام : چیز خاصی نیست .. من حلش میکنم !!

عمو : لازم نکرده !! خودت اشکهاشو درآوردی ..

حالا میخوای حلش کنی ؟؟

زهرا جان بیا بریم .. من دارم میرم تو باغ ... بیا بریم ....

با اینکه اصلا حوصله نداشتم ،

اما با عمو رفتم و هیچ توجهی به حسام نکردم !

هوا گرم بود ، رفتیم زیر درختها ... روی تخت نشستیم ...

عمو کنارم نشست و یه لبخندی زد و گفت :

شنیدی که میگن دعوا نمک زندگیه ؟؟

مثل اینکه زندگی شما هم داره نمکی میشه ....

هیچی نگفتم و سرمو انداختم پائین ... عمو همش میخندید !!

ادامه داد : زندگی این چیزا رو هم داره دیگه ... اما تو نگران نباش

چنان گوش حسامو بکشم که یادش نره که

عروس منو دیگه نباید اذیت کنه !!

آقا حسام هست که هست !

حرفش همه جا خریدار داره که داره ...

جلوی دختر برادر من باید آروم باشه !!!!

بعدش خنده ای کردو منم با یه لبخند آروم جوابشو دادم ....

زهرا جان .. تو یه دونه برادرزادمی و یه دونه عروسم ..

از دخترام برام عزیزتری .. تا جایی که من هستم کسی حق نداره ناراحتت کنه .... اما تو هم باید از هنرت استفاده کنی و شوهرت و تو مشتت بگیری !!

آقا حسام پسرمه ... خوب میشناسمش ! غد و یه دنده اس !! حرف حرفه خودشه !! اینجوری بار اومده !!! تو باید از هنرت استفاده کنی و آرومش کنی !!

البته همین الان هم تا حدودی رامش کردی !!!!!

ولی خب ، گاهی وقتا هم لجبازی میکنه ، تو کوتاه بیا .. ضرر نمی کنی .....

اونوقته که میبینی جونشم میده برات ......

من بازم هیچی نگفتم ...

نیم ساعتی اونجا بودیم ... عمو خیلی باهام حرف زد ... به ظاهر کوتاه اومدم اما از حسام ناراحت بودم ....

بعدش عمو رفت .. من داشتم به حرفاش فکر میکردم ...

به چند دقیقه نکشید که حسام اومد !!

رومو کردم اونور ... اومد و کنارم نشست

+ آیمهر ؟ ...

- .......

+ قهری ؟

- ......

+ حق داری ...

- ......

+ میدونم ، یکم عصبانی شدم ...

صدامو بردم بالا ....

پیش میاد دیگه !!!!

- ......

+ تو هم لجبازی کردی دیگه!!!!

امروز یادته بهت گفتم باید زن و شوهر با هم حرف بزنن و با گفتگو مشکلات و حل کنن !!! من امروز میخواستم حرف بزنیم و حلش کنیم اما تو .... یه حرفایی زدی که من کنترلمو از دست دادم !!!

ببخشید ....

- « همینو میخواستم !!!! خیلی دوس داشتم کلمه ببخشید و از آقا حسام بشنوم !!!! »

+ نمیخوای چیزی بگی ؟

- میخوام برم خونمون .....

+ باز شروع کردیا ؟؟؟

- .......

+ بیا بریم تو ...

- .....

+ میگم خیلی بد شد که بابا تو اون حالت دیدمون ها ؟

-.......

+ الان که داشتن با مامان میخندیدن !! این دعواها برا اینا که چندسال از زندگی شون میگذره طبیعیه !!!

میگم ، به مامان بابات چیزی نگو باشه ؟؟؟

باشه ؟؟؟؟؟

خلاصه دیروز هرطور بود ماجرا تموم شد ، آخر شب اومدم خونه و نذاشتم مامان بابا چیزی بفهمن !!!

اما هنوز ناراحت بودم .... همش از قیافه عصبانی حسام یادم میومد ....

از دیروزه فکرم مشغوله .... نکنه تازه حسام داره اون روشو بهم نشون میده ؟

نکنه بعد از عروسی اوضاع همش همینطور باشه ؟؟؟

دوباره ترس و نگرانی اومد سراغم !!!!

دوباره

برچسب: fpe panel,fpe breakers,fpe automation,fpe project,fpe meaning,fpe valves,fep etf,fpe stab lok,fpe fact sheet,fpe dental, نویسنده: امیر احمدی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 7:06

صفحه بندی