داستان من ....
اون شب با خاله دیگه حرف نزدم ...
فردای اون روز مامان اومد سراغم و
میدونستم که خاله همه چیو بهش گفته ..
سرمو کردم تو کتاب و مثلا داشتم درس میخوندم
مامان اومد و کنارم و شروع کرد
+ آیمهر ؟
-بله ..
+ کتاب و بذار کنار کارت دارم
- ....
+ منو نگاه کن ..
- ....
+ آیمهر ! خاله همه چیو بهم گفت !
به من گوش کن میخوام باهات حرف بزنم
- ...
+ کی بهت گفت ؟
- ....
+ با توام !!!! چرا جواب نمیدی ؟
کی بهت گفت ؟
- مهم نیست ... مهم اینه که این اتفاق افتاده !!!
مهم اینه که منو معامله کردین !
منم اصلا ادم نیستم انگاری !!
برام تصمیم میگیرن بدون اینکه بهم بگین !
خواستگار رد میکنین بدون اینکه یه کلمه به من چیزی بگین !!
اینا معنیش چیه ؟؟؟؟؟
+ آهااااا ... باید از همون اول میفهمیدم کار نازنینه !!
- مامان ؟ برای این کاراتون دلیلی هم دارین ؟؟
+ آیمهر ؟ من واقعا نمیفهمم چرا اینقدر شلوغش میکنی ؟
چرا ماجرا و بزرگش میکنی ؟ هر دختری باید یه روز ازدواج کنه ...
وقتی مورد خوبی بیاد ، خب طبیعیه که جواب مثبته !!
- مامان ؟ نظر منو پرسیدین ؟؟؟ میدونید که منم جوابم مثبته !!؟؟
+ ....
- چرا جواب نمیدی مامان ؟؟؟؟ من از حسام خوشم نمیاد ؟
+ خوشت نمیاد ؟!
همینجوری بیخودی خوشت نمیاد ؟؟؟
پسر به این خوبی .. تحصیل کرده .. مودب و با وقار ..
از همه مهم تر ، پسر عموته !!
از بچگی جلو چشم خودمون بزرگ شده ..
تو این دوره زمونه به هیشکی نمیشه اعتماد کرد ..
اما من به این پسر مطمئنم .. بابات هم همینطور ....
در ضمن ، ما تو رو معامله نکردیم ! دیگه نشنوم این کلمه رو بگی ...
- چرا مامان ! معامله کردین ..
به من نگفتین و قول منو به عمو دادین !
به سلیقه خودتون برام تصمیم گرفتین ..
خواستگار رد کردین و من نفهمیدم اصلا ..
اینا یعنی چی ؟؟
+ آیمهر ؟؟ از اینکه ما نوید و رد کردیم .. تو ناراحتی ؟؟؟!!
- وااای مامان ... معلومه که نه ؟؟ چی داری میگی ؟؟؟
+ پس دیگه هیچی نگو ... منو بابات کار درست و انجام دادیم
مطمئن باش بهتر از تو میفهمیم ...
هنوزم اتفاقی نیفتاده .. شلوغش نکن ...
تا حسام درسشو تموم نکنه کاری انجام نمیشه ....
در ضمن ، من چیزی به بابات نمیگم ..
چون اگه بفهمه خیلی ناراحت میشه ..
تو هم دیگه تمومش میکنی این بچه بازیارو ..
دیگه نشنوم از این حرفا بزنی !
فهمیدی ؟؟؟؟؟؟
بعدش هم از اتاق رفت بیرون ...
داشتم دیوونه میشدم
تا حالا مامان اینجوری باهام حرف نزده بود ...
همیشه اگه سرِ چیزی لج میکردم سریع کوتاه میومد ..
اما اینبار ..... ....
وااای خدا .. چیکار کنم ؟؟؟
واقعا فکر نمیکردم که اینقدر بی منطق
رفتار کنن باهام ... مگه حکومت نظامیه ؟؟؟؟
حالم خیلی خراب شد ... شروع کردم گریه کردن ...
تا الان مامان اینجور جدی باهام حرف نزده بود ....
تا اون موقع همه ی دنیام بچگونه بود ...
هیچ چیز تو زندگی و دنیای من جدی نبود
این اولین ماجرای جدیه زندگیه من بود ....
از اونجا بود که زندگیم جدی شد ...
انگاری تو اون روزا چندسال بزرگتر شدم !
این دنیا ؛ روی جدیدش و بهم نشون داد ... ...
اونجا بود که فهمیدم خیلی وقت ها ،
خیلی چیزها رو باید قبول کنی و
سکوت کنی و حرف نزنی ...
اونجا بود که فهمیدم هر چیو بخوام نمیتونم بدست بیارم ...
اونجا بود که متوجه شدم تو این
دنیا خیلی چیزها رو میشه خواست
اما نمیشه داشت
یا برعکس ... خیلی چیزها رو میشه نخواست
و اما نمیشه نداشت ....
من دلم میخواست همه چی مثل قبل میشد ....
مثل زمانی که هر چیزی رو میخواستم
مامان و بابام برام جور میکردن ....
میخواستم دوباره برگردم به دنیای بچگونه ام ..
. دوس نداشتم بزرک بشم
اما شدم ....
دوس نداشتم اصلا درباره ازدواج فکر کنم ..
دوس نداشتم اصلا کسی درباره ازدواج من صحبت کنه !!
به دستور مامان سکوت کردم
یه سکوت یه سال ونیمه !!!!
اما .. لحظه ای از این ماجرا فراموش نکردم
لحظه ای نشد که با این ماجرا کنار بیام ....
خیلی شب ها تو اتاقم گریه میکردم
با هیچ کس درباره این موضوع حرفی نمیزدم ....
فقط رفت و آمدم و خونه عمو کم کردم ..
. وقت هایی هم که میرفتم حسام وکم میدیدمخوشبختانه ...
اون به شدت درگیر درس هاش بود ...
اما ، هروقت میدیمش حالم عوض میشد ... حالم بد میشد ...
اخم میکردم و حتی یک لحظه بهش نگاه نمیکردم
بیشتر از سلام باهاش حرف نمیزدم
میخواستم بهش بفهمونم که ازش خوشم نمیاد
میخواستم بفهمه که من اصلا راضی به این ازدواج نیستم
راستش ... این حرکات ..
این نگاه نکردن هام بهش دلیل دیگه هم داشت ...
ازش میترسیدم ... از اخم هاش .. از جدیتش !
میترسیدم اما غرورم اجازه نمیداد به
کسی یگم که ازش میترسم !
همیشه فکر میکردم که اونم منو اصلا دوس نداره ...
پدرو مادرش منو براش لقمه گرفتن اونم قبول کرده ...
و این مسئله خیلی بیشتر عذابم میداد
و بیشتر و بیشتر ناراحتم میکرد ...
برچسب:
نویسنده: امیر احمدی