دیروز صبح با مامان رفتیم بازار و
ظهر برگشتیم ، وای که چقدر گرم بود
نفسم بالا نمیومد ... اومدیم خونه تا
خواستم استراحت کنم زن دایی و خاله
با اون بچه های شیطونشون اومدن ...
دیگه استراحت و بیخیال شدم و رفتم به مهمون ها برسم ...
مامان و خاله و زندایی که مشغول صحبت بودن و
یه نفس حرف میزدن و منه بیچاره فقط
حواسم به بچه ها بود که جایی رو نترکونن !!!
اونا هم تا تونستن شیطنت کردن ..
هی جلوی خودمو میگرفتم تا چیزی بهشون نگم
اما آخرش کنترلم و از دست دادم و
یه دونه تو گوش یاشار پسرداییم خابوندم
و تا رفتم سراغ ستایش دخترخالم ..
دیگه نشست سرجاش و با نگاهی ملتمسانه
بهم نگاه میکرد و داشت بهم میفهموند که
از کتک خوردن یاشار درس عبرت گرفته و
اون چیزی که باید میفهمیده و فهمیده !!!
دیگه ستایش نجات پیدا کرد و به خشم من گرفتار نشد !!!!
برای شام با کمک مامان یه کتلت هایی درست کردم که
خودم تعجب کرده بودم !
درجه یک و بیست ... هم خوشگل و هم خوشمزه ...
وقتی کتلت ها دراومد با خودم گفتم که
کاش حسام هم از اینا میخورد ...
هیچی دیگه ، حلال زاده به نیم ساعت نکشیده پیداش شد ،
شارژرم و خونشون جاگذاشته بودم ، اومده بود شارژر و بیاره ...
خلاصه وقتی اومد بابا و مامان
هر جور بود برای شام نگهش داشتن !
تعجب کردم موند ،
چون حسام وقتی بگه میخوام برم نمیمونم ،
دیگه هر اتفاقی بیفته میره و نمی مونه !!!!
خلاصه دیشب حسام هم به حمع ما ملحق شد ،
و یاشار وستایش که باباهاشون و دیده بودن و
کتک بعداظهر و فراموش کرده بودن !
با دیدن حسام ، مودب شدن و کمتر فضولی کردن !!
بچه ها خیلی از حسام حساب میبرن !
و ما نجات پیدا کردیم از دست این گودزیلاها !!!!
خلاصه حسام هم شام پیش ما بود.
دایی طبق معمول حسابی خجالتم داد ..
همیشه همینه ، حرصمو درمیاره !!
منو حسام و که میبینه شوخیش گل میکنه ،
آخه با حسام خیلی صمیمیه ..
این باعث شده که خیلی باهامون
شوخی میکنه و منو خجالت میده ....
تا یه چایی برای حسام میارم میگه :
آیمهرخانم که فقط به فکر اقا حسامه !! ..
تا یه کلمه باهم حرف میزنیم ...
میگه ای بابا این دوتا مرغ عشق حرفاشون تمومی نداره!!!
سر سفره بخاطر حرفهای دایی دورتر از حسام نشستم
یهویی دایی گفت : آیمهر؟؟؟؟ برو پیش حسام دیگه !!!
مجبورشدم رفتم کنار حسام ...
باز میگه یه بشقاب بیشتر به اون دوتا ندین ..
تو یه بشقاب غذا میخورن!!!
حسام که منو نگاه میکنه و میخنده !!
اگه کسی غیر از دایی باهامون شوخی کنه که
حسام خوشش نمیاد و اینو همه میدونن !!!
مامان چندبار به دایی تذکر داده اما کو گوش شنوا !!!
من جلوی بابام خیلی خجالت میکشم که
پیش حسام بشینم و باهاش حرف بزنم ...
این شوخی های دایی هم دیگه بدتر کرده همه چیو ....
راستی حسام خیلی از دست پختم تعریف کرد ..
خیلی خوشش اومده بود .دیشب میگفت
با این دست پخت تو فکرکنم 100 کیلو بشم !!!
بابام هم کلی پزمو داد و گفت دخترم
همه چی تمومه .. دستپختش حرف نداره
و از این حرفا .....
خلاصه شب خوبی بود ...
برچسب: خجالت به انگلیسی,خجالت کشیدن به انگلیسی,خجالت در روابط,خجالت کشیدن,خجالت کشیدن از دختر,خجالت زده به انگلیسی,خجالت از شوهر,خجالت در شب اول ازدواج,خجالت بکش,خجالت کشیدن از خرید کاندوم,
نویسنده: امیر احمدی