خرید بک لینک

دیروز ظهر حسام اومد دنبالم و رفتیم خونشون ..

عمو طبق معمول از دیدنم خیلی خوشحال شد ..

عمو میگه بیشتر باید بیای اینجا ...

دلمون برا یدونه عروسمون تنگ میشه !

طبق معمول خونه عمو پر رفت و امد بود ..

عمه هام هم اونجا اومدن ، مریم و مهلا هم اومدن

هانیه و هما هم تا اخر شب اونجا بودن ..

خلاصه جمع بودن همه .. یکم حوصلم از شلوغی سر رفته بود !

ساعت پنج و نیم رفتیم تو حیاط زیر درختهای پرتغال !!

تا وقت اذان غروب اونجا بودیم ...

خیلی با حسام حرف زدیم ...

میخواستم راجبه قولی که برای زندگی مستقل

بهم داده باهاش حرف بزنم اما موقعیت مناسب نبود .

غروب که شد سروکله هانیه و مریم ومهلا پیدا شد .

یکم اونطرفِ ما داشتن میگفتن و

میخندیدن و گلها و درختها و اب میدادن ..

واسه چند لحظه حسام رفت ،

همین که رفت مریم و هانیه اب و گرفتن رو من و

منم گیر افتاده بودم نمیتونستم فرار کنم ..

حسام و صدا زدم ، حسام اومد منو نجات بده از دست اونا

اما اونم شیطنتش گل کرد و شیلنگ اب و

از دست اونا گرفت و حالا اون داشت رو

من و مریم و هانیه اب می پاشید ..

اونا تونستن فرار کنن ولی من نتونستم ...

از بالا عمو مارو داشت نگاه میکرد ،

دیگه عمو نجاتم داد .

گفت اقا حسام بسه عروسم و اذیت نکن ...

قربونش برم .. همیشه به فکرمه !!

عمو و زنعمو کلی خندیدن ...

ولی من انتقاممو ااز حسام گرفتم ،

وقتی داشتیم میرفتیم تو خونه از توی حوض

با دستم اب گرفتم و پاشیدم روش ... . دلم خنک شد ...

خلاصه خیلی خندیدیم .....

امروز غروب دیگه حسام منو اورد خونه ،

طبق معمول مامان ده تا بوسم کرد ،

همیشه همینه .. تا یه روز میرم منو نمیبینه

کلی دلش تنگ میشه !

نمیدونم عروسی کنم وبرم میخواد چیکار کنه ؟

برچسب: اب بازی دختر و پسر,آب بازی کودکان,آب بازی بچه ها,آب بازی در تهران,آب بازی به انگلیسی,آب بازی در کرج,اب بازی تهران,اب بازی سهره,آب بازی کودک,اب بازی قناری, نویسنده: امیر احمدی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 7:24

صفحه بندی