خرید بک لینک

امروز تو خونه یکم کار داشتیم

دیگه خسته شدم ...

ولی تا آخرش به مامان کمک کردم ،

طفلی گناه داره .. نذاشتم خیلی خسته بشه

از صبح دو بار حسام زنگ زد و حالم و پرسید

اونم مشغول کاراش بود ،

مامان میگه : آیمهر تو برو استراحت کن ، من خودم انجام میدم

خدای نکرده کمردرد بگیری کی جوابِ آقا حسام و میخواد بده ...

+ یعنی چی ؟ من قبل از اینکه زن اون باشم دختر شمام !

مامان : فدای دخترِ مهربونم بشم ... .. شوخی میکنم

+ قربونت .....

مامان : ولی بری خونه عموت راحت میشی ..

اونجا دیگه دست به سیا سفید نمیزنی ..

همیشه من حسرت زندگی زن عموت و خوردم ..

خیلی ساله که کار خونه نمیکنه ..

عصمت خانم و دخترش همه کارارو میکنن ..

حتی غذا هم اونا درست میکنن ...

در عوض عموت خیلی هواشونو داره ... یه چیزی هم این وسط

ب اون بنده خداها میرسه ....

+ آره ، زن عمو خیلی خوش بحالشه !!

اما واسه منکه نمیتونن بیان کار کنن ..

مامان : چرا دیگه ! کارهای تو رو هم انجام میدن ..

واسه همین اونجا خونه عموت زندگی میکنن و پول میگیرن دیگه !

+ آره ، ولی منکه اونجا نمیخوام زندگی کنم !

مامان : چی ؟ اونجا زندگی نمیکنی ؟ کی گفته ؟

+ من میگم !!

مامان : یعنی چی ؟ مگه عموت میذاره ؟؟؟

+ باید بذاره !! چون حسام قبول کرده ....

مامان : واقعا خسام قبول کرده ؟؟؟؟

+ آره ، قبل از عقد که باهم حرف زدیم

چند تا شرط گذاشتم که یکیش این بود

حسام قبول کرد که بیام تو شهر زندگی کنیم

مامان : امکان نداره !!! حسام با این موقعیتی که داره

محاله بتونه بره برای خودش زندگی کنه !!

اون باید پیش باباش باشه ،

عموت دیگه داره پیر میشه ، حسام باید بالاسر همه چی باشه ...

اصلا همه دارایی شون مال حسامه ، اونوقت حسام بذاره بره !!!!

+ دیگه من نمیدونم ! من گفتم حسام هم قبول کرد ...

حتما فکر اینجاهاشو کرده دیگه !

مامان : آیمهر ... راجبه این مسئله دیگه چیزی نگو

اصراری هم یه حسام نکن !

حسام اختیاری تو این مسائل نداره ... بهش فشار نیار ..

در ضمن عموت هم بشنوه ناراحت میشه ..

+ چرا ناراحت بشه !! نخیر .. حسام حرف زده

باید پای حرفش هم بمونه !!!!

مامان : تو مگه از زندگی عموت خبر نداری که اینو میگی ؟؟؟

+ چرا ... خبر دارم ....

واسه همینم بود که مخالفت میکردم !!

یادت که نرفته مامان ؟ یادته چقدر گفتم من نمی خو ا ....

مامان : بسه دیگه آیمهر ؟؟ خجالت بکش ؟

آقا حسام الان نامزدته !!تا چند وقت دیگه تو رسما زنشی ...

خیلی زشته که این حرفارو به زبونت بیاری !!!

من بهت یاد دادم که درباره شوهرت اینطور حرف بزنی ؟؟؟؟

نه من یادت ندادم !!! به حرفا و کارات فکر کن ...

خیلی راجبه حسام بد حرف میزنی .......

اینارو که مامان گفت چیزی نگفتم و اومدم تو اتاقم و درو بستم ...

ازش ناراحت شدم که باهام اینجوری حرف زد ....

شاید درست میگه ... دیگه خیلی زشته که

هنوزم بگم حسامو نمیخوام !!!!

فردا طبق معمول همیشه حسام میاد و منو میبره خونشون

پنج شنبه و جمعه کلا اونجام همیشه ...

ای کاش یکم به حرفام و کارام فکر کنم ....

واقعا نمیدونم چم شده !! هر چی میخوام از این حرفا نزنم نمیشه

دست خودم نیست .....

الان میرم و با مامان هم آشتی میکنم ....

برچسب: قهر با مامان, نویسنده: امیر احمدی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 7:24

صفحه بندی