
دیروز ظهر حسام اومد دنبالم و رفتیم خونشون .. عمو طبق معمول از دیدنم خیلی خوشحال شد .. عمو میگه بیشتر باید بیای اینجا ... دلمون برا یدونه عروسمون تنگ میشه ! طبق معمول خونه عمو پر رفت و امد بود .. عمه هام هم اونجا اومدن ، مریم و مهلا هم اومدن هانیه و هما هم تا اخر شب اونجا بودن .. خلاصه جمع بودن همه .. یکم حوصلم از شلوغی سر رفته بود ! ساعت پنج و نیم رفتیم تو حیاط زیر درختهای پرتغال !! تا وقت اذان غروب اونجا بودیم ... خیلی با حسام حرف زدیم ... میخواستم راجبه قولی که برای زندگی مستقل بهم داده باهاش حرف بزنم اما موقعیت مناسب نبود . غ...
ادامه مطلب
دیروز صبح با مامان رفتیم بازار و ظهر برگشتیم ، وای که چقدر گرم بود نفسم بالا نمیومد ... اومدیم خونه تا خواستم استراحت کنم زن دایی و خاله با اون بچه های شیطونشون اومدن ... دیگه استراحت و بیخیال شدم و رفتم به مهمون ها برسم ... مامان و خاله و زندایی که مشغول صحبت بودن و یه نفس حرف میزدن و منه بیچاره فقط حواسم به بچه ها بود که جایی رو نترکونن !!! اونا هم تا تونستن شیطنت کردن .. هی جلوی خودمو میگرفتم تا چیزی بهشون نگم اما آخرش کنترلم و از دست دادم و یه دونه تو گوش یاشار پسرداییم خابوندم و تا رفتم سراغ ستایش دخترخالم .. دیگه نشست سرجا...
ادامه مطلب