
داستان من .... اون شب با خاله دیگه حرف نزدم ... فردای اون روز مامان اومد سراغم و میدونستم که خاله همه چیو بهش گفته .. سرمو کردم تو کتاب و مثلا داشتم درس میخوندم مامان اومد و کنارم و شروع کرد + آیمهر ؟ -بله .. + کتاب و بذار کنار کارت دارم - .... + منو نگاه کن .. - .... + آیمهر ! خاله همه چیو بهم گفت ! به من گوش کن میخوام باهات حرف بزنم - ... + کی بهت گفت ؟ - .... + با توام !!!! چرا جواب نمیدی ؟ کی بهت گفت ؟ - مهم نیست ... مهم اینه که این اتفاق افتاده !!! مهم اینه که منو معامله کردین ! منم اصلا ادم نیستم انگاری !! برام تصم...
ادامه مطلب
بعـضی حـرف هـا را“ نبـاید زد ” بعـضی حـرف هـا را“ نبـاید خـورد ” «بیـچاره دل» چـه میکشـد مـیان ایـن“زد”و”خـورد”...!! ...
ادامه مطلب